على اكبر دهخدا

853

امثال و حكم ( فارسى )

مرا در پيرهن ديوى منافق بود و گردنكش * و ليكن عقل يارى داد تا كردم مسلمانش . ناصر خسرو . آن ديو را كه بر تن و جان من است * بارى به تيغ عقل مسلمان كنم . ناصر خسرو . اشاره : ديويست درون من كه پنهانى نيست * برداشتن سرش به آسانى نيست ايمانش هزار بار تلقين كردم * آن كافر را سر مسلمانى نيست شيخ نجم الدين كبرى . نقل از تاريخ گزيده . ديو خوشروى به از حور گره پيشانى . * ( كبر يك‌سو نه اگر شاهد درويشانى . . . ) سعدى . رجوع به : اگر حنظل خورى ، شود . ديو را چند خطر پيش شهاب ؟ . * ( چه خطر دارد پيش تو عدوت . . . ) اديب صابر . ديو لا حول گوى بسيار است * ( در جهانى كه طبع بر كار است . . . ) سنائى . اشاره : در اين زمانه كه ديو از ضعيفى مردم * همى سلاح ز لا حول سازد و تعويذ كسى كه عزت عزلت نيافت هيچ نيافت * كسى كه روى قناعت نديد هيچ نديد . سنائى . رجوع به : اى بسا ابليس . . . ، شود . ديه بر عاقله است . قاعدهء فقهيست . تمثل : گر خطا كشتم ديت بر عاقله است * عاقلهء جانم تو بودى از الست . مولوى . چون براى حق و روز عاجل است * گر خطائى شد ديت بر عاقله است مولوى . خون‌بهاى جرم نفس قاتله * هست بر حلمش ديت بر عاقله . مولوى . اشاره : بنده در خون كند چو دامن چست * ديت از پادشاه بايد جست پيل چون مور را بپاى بسود * پرسش از پيلبانش خواهد بود . امير خسرو .